لینکدونی تفرشیها: مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب
:: کلمه
:: جرس
:: تابناک
:: بالاترین
:: عصر ایران
:: معرفی روستای قدس در ویکی پدیا
آرشیو پیوندهای روزانه
..کوچک بودم که پدرم بیمار شد . و تا پایان زندگی بیمار ماند . پدرم تلگرافچی
بود . در طراحی دست داشت . خوش خط بود . تار می نواخت . او مرا به نقاشی
عادت داد . الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت .
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از
روی نقشه های خودم بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم . دیوار را خوب می چیدم
. طاق ضربی را درست می زدم . آرزو داشتم معمار شوم . حیف دنبال معماری
نرفتم .
در خانه آرام نداشتم . از هر چه درخت بود بالا می رفتم . از
پشت بام می پریدم پایین . من شر بودم . مادر پیش بینی می کرد که من لاغرخواهم ماند . من هم ماندم . ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم
.
روزی موتور سیکلت عمویم را دزدیدم و مدتی سواری کردیم .
دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم . از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و
انجیر و انار می دزدیدیم . چه کیفی داشت . شب ها در دشت صفی آباد به سینه
می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم . تاریکی و اضطراب را میان
مشت های خوب می فشردیم . تمرین خوبی بود . هنوز دستم نزدیک میوه دچار
اضطرابی آشنا می شود .
بزرگ که شدم ، عموی کوچک تیراندازی را به من یاد داد . اولین پرنده ای که زدم یک سبزه قبا بود . هرگز شکار خشنودم نکرد . اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید . در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی پرده دیدم . به پوست درخت دست کشیدم . در آب روان دست و رو شستم . در باد روان شدم . چه شوری برای تماشا داشتم .
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم .
هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد .تماشای مجهول را به من آموخت .
من سالها نماز خوانده ام .
بزرگتر ها می خواندند . من هم می خواندم .
در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند .
روزی در مسجد بسته بود .
بقال سر گذر گفت : «نماز را روی پشت بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا
نزدیک تر باشید »
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم . .*
*سهراب سپهری، از کتاب هنوز در سفرم

الا ای پیـر فرزانـه مکــن عیبـم ز میخـانه
که من درترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
رهبری در جنگ بوده ام
شمشیری در دست بوده ام که از روی شصت رود میگذشت.
جادو شده و تبدیل به کف آب دریا شده بودم.
ستاره ای بوده ام
نوری بوده ام
درختی بوده ام
کلمه ای در کتابی بوده ام
کتاب تازه اغاز شده ای بوده ام.

Give me freedom, give me fire, give me reason, take me higher
See the champions, take the field now, you define us, make us feel proud
In the streets our heads are lifting, as we lose our inhibition,
Celebration it surround us, every nations, all around us
Singing forever young, singing songs underneath that sun
Lets rejoice in the beautiful game.
And together at the end of the day.
WE ALL SAY
When I get older I will be stronger
They'll call me freedom Just like a wavin' flag
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes
When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes
Oooooooooooooh woooooooooohh hohoho
Give you freedom, give you fire, give you reason, take you higher
See the champions, take the field now, you define us, make us feel proud
In the streets our heads are lifting, as we lose our inhibition,
Celebration, it surround us, every nations, all around us
Singing forever young, singing songs underneath that sun
Lets rejoice in the beautiful game.
And together at the end of the day.
WE ALL SAY
When I get older, I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes
When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes
Wooooooooo Ohohohoooooooo! OOOoooooh Wooooooooo
WE ALL SAY!
When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes
When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes
Wooo hooooo hohohohoooooo
And everybody will be singing it
Wooooooooo ohohohooooo
And we are all singing it

و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
چقدر تنها مانديم.*
*سهراب سپهری
ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی، برنده جایزه نوبل، در ۸۷ سالگی درگذشت.
آقای ساراماگو که در سال ۱۹۹۸ برنده نوبل ادبیات شده بود، بیش از هر چیز با رمان کوری، نوشته سال ۱۹۹۵، شهرت داشت.
رمان کوری حکایت کشوری است که همه مردمش مبتلا به کوری می شوند.
ژوزه ساراماگو از حدود دهه پنجاه سالگی به تدریج به شهرت رسید.
ژوزه ساراماگو بنا بود در جشنواره کتاب ادینبورگ در شهریورماه امسال شرکت کند.
ساراماگو در اوایل دهه ۱۹۹۰ بعد از اعتراض دولت راستگرای پرتغال به کتاب جنجالی اش، انجیل به روایت عیسی مسیح، به لانزاروت مهاجرت کرد.
دولت پرتغال از شرکت این کتاب در جایزه ادبی اروپا با این توجیه که اهانت به کاتولیکهاست جلوگیری کرد.
شهرت جهانی
نخستین رمان او، کشور گناه، که در سال ۱۹۷۴ منتشر شد از نظر اقتصادی موفقیت چندانی نیافت.
از او مدتی چیزی منتشر نشد تا در سال ۱۹۸۸ با بالتازار و بلیموندا به شهرت و اعتبار جهانی رسید.
آخرین کتاب ساراماگو قابیل (Cain) نام داشت که اواخر سال میلادی گذشته منتشر شد.
قبل از آن نیز مجموعه ای از نوشته های وبلاگی او به نام دفتریادداشت به چاپ رسید. او در این نوشته ها به انتقاد از افرادی از جمله پاپ و تونی بلر نیز پرداخته بود.
سال گذشته، ژوزه ساراماگو در گفت و گو با بخش خبری بی بی سی انگلیسی گفته بود:
"شاید سه چهارسال دیگر، شاید هم کمتر، زندگی کنم. هربار کتابی را تمام می کنم، صبر می کنم تا فکر جدیدی به ذهنم برسد. این بار دیگر شاید چیزی نیاید. تا ببینیم."
منبع:بی بی سی فارسی
این روزها دارم سقوط البرکامو رو میخونم،برای چهارمین بار..

در یکی از میکده های امستردام،مردی از خود و زندگی خودسخن می گویدو سقوط تدریجی خود را مرحله به مرحله شرح می دهد.ژان باتیست کلمانس،که روزگاری درپاریس وکیلی مبرز و موفق،و نمونه ی انسانی گشاده دست بوذه است،اینک برگذشته نگاهی هولناک می اندازدو در پرتو ذهنی هشیار ،دروغ و دورویی خود ودیگران را فاش می سازد.در این جهان و در این زمان هیچ کس نمی تواندخود رابیگناه بداند.تصویری که کلمانس از خود عرضه می کندناگهان تصویر خود ما می شود.
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست.
با چشمهای روشنِ براق.
با گیسویی بلند به بالای آرزو .
هرکس از او نشانی دارد،
ما را کند خبر.
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر.
*محمد رضا شفیعی کدکنی



