تبليغاتX
باغ همواره

باغ همواره
 
نويسندگان
آخرين مطالب
 یه هفته ست که سرما خورده م . مامان اینا رفته ند  بهشت زهرا..اولین پنج شنبه ای  هست که سر خاک عزیز نرفته م..

سه شنبه خاله اعظم اومده بود با لیلا و فاطمه و نازنین زهرا! ناهار بودن و عصر بود که رفتن. اول هفته هم فاطمه خانم و شهربانو اومده بودن. چند وقتیه که خط مون شلوغه!

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 14:55 ] [ فرشته ]
عصر رفتیم هایپراستار..

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 22:22 ] [ فرشته ]
دایی علی اومده بود!

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 20:35 ] [ فرشته ]
عمه رقیه اومده بود..

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 13:4 ] [ فرشته ]
امروز دوباره رفتم اداره مالیات! این سهامداری هم برای ما شده مایه دردسر!

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 19:10 ] [ فرشته ]
چهلم عزیز بود.تازه از سالن فرهنگیان اومده یم خونه..حضور ما مطابق معمول درخشان بود وبه مدد چند مورد امداد غیبی! حماسه ای تازه به تاریخ پر شکوه خانواده افزوده شد! و مکر دشمنان هم به حول و قوه الهی به خودشون برگشت!! 


پی نوشت:امروز(جمعه)سالگرد بابا احمد هم بود..بیست و چهار سال گذشت..هنوز تمام اون شب رو با جزییات به یاد دارم..

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 0:30 ] [ فرشته ]
دیروز رفتم کوچه برلن.بعد از ده سال!

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 10:52 ] [ فرشته ]

اینجا خونه تفرشمونه! درست یک ماه قبل  و یک هفته قبل ازسرقت.. آره سرقت! دزدا همه دار و ندارمونو بردند!!درست تو همون شبی که عزیز از دنیا رفت و ما تا صبح بیدار بودیم..فرداش هنوز توی بهشت زهرا بودیم که عمه رقیه زنگ زد و من و احسان راهی تفرش شدیم. چشمت روز بد نبینه چیزی که دیدیم قابل باور نبود!یک قفل سالم باقی نمونده بود. از قفل در باغچه شکسته بودند تا کمد دیواری و کمدهای کنار کتابخونه..همه چیز بیرون ریخته و درهم و برهم.حتی لباسهای توی کمد رو هم برده بودند..اما فاجعه اصلی توی زیر زمین بود.تمام آچارها؛جک لندرور؛لاستیک های نوی پیکان و لندرور؛چراغ کوره ای؛دیگهای مسی؛تمام گردو و بادومهای امسال که مقدارشون کم هم نبود..تنها چیزی که نبرده بودن موتور حسن  بود!خلاصه من و احسان زنگ زدیم ۱۱۰ و یک شیون و واویلایی تو قلعه راه انداختیم نگفتنی!(آره جون عمه مون).دو تا مامور اومدن و از محل بازدید کردند و ما هم لیست اموال مسروقه رو نوشتیم و قرار شد هر وقت گرفتنه شون زنگ بزنن! هفته بعدش که برای چله ممد عمه نصرت رفتیم؛دیدیم به به!مثل توپ صدا کرده و همگان!دارن از دزدی خونه ما می گن و  دزده کلی ناله نفرین شده که مال بچه یتیم!! برده..خلاصه کلی خندیدیم!کی فکرشو می کرد..
تفرش؟!
خونه ما؟!
دزدی ؟!
..
بله!
دزدا خونه ما هم میان!!

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 22:59 ] [ فرشته ]
فردا..تفرش..ممد عمه نصرت..خاک زادگاهش او را فرا خواند..

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 0:18 ] [ فرشته ]
بارون زیادی هم دیگه خوب نیست!

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 14:23 ] [ فرشته ]
روز خیلی گندی بود. همین!

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 21:17 ] [ فرشته ]
احسان کارشناسی ارشد قبول شد!

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 19:25 ] [ فرشته ]
تفرش بودم..

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 21:45 ] [ فرشته ]
وبلاگم شده تابلوی اعلانات ختم و سالگرد..!

[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 18:18 ] [ فرشته ]
دایی علیِ بابا هم مرحوم شد..

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 18:28 ] [ فرشته ]
اگه بابام زنده بود،امروز پنجاه و هشت ساله می شد..

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 10:53 ] [ فرشته ]
ازعید فطر خوشم نمیاد..

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 18:40 ] [ فرشته ]
دیروز گوشی فایزه رو تو آرایشگاه از توی کیفش دزدیدند! پارسال همین روزها خریده بودش. خیلی دوسش داشت. گوش خوبی بود خدابیامرز..امروز که توی سایتها براش دنبال یه گوشی جدید می گشتیم دیدیم بعد از یکسال هنوز جزء بهترین گوشیهای سونی- اریکسون توی بازاره..بالاخره قرار شد یا دوباره همون مدل رو بگیره ولی یه رنگ دیگه شو. یا صبر کنه یه مدل جدید از همون سری رو بگیره  که به زودی تو بازار ایران هم میاد.حالا کاش همه ش این بود. چند روز پیش گوشی احسان هم باطریش به رحمت خدا رفت و ایشون هم گوشی منو صاحب شد. محسن هم یه خط جدید برای شرکت گرفته و گوشی مامانو صاحب شده!  من و مامان که بی گوشی  شده بودیم مونده بود فایزه که اونم از قافله عقب نموند! نتیجه اینکه محسن جهت خرید نه یکی که سه فقره گوشی موبایل !عنقریب!! عازم خیابان جمهوری خواهد شد..

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 1:12 ] [ فرشته ]
[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 21:28 ] [ فرشته ]

زندگی، آه پس از تو به چه می ارزد

هان!؟

چون تو رفتی به چه امید توان ماندن؟

زان سپس با چه توان شاد شدن؟

به کدام آزادی؟

با کدامین اندوه؟

با کدامین شادی؟

زندگی، آه!

از آن پس:

نگران همچو درنگ،گذران همچو شتاب.

به تلاطم چو خیال.

به تکاپو چو نگاه.

همه اشک و همه اشک

همه آه و همه آه..


[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 9:52 ] [ فرشته ]
و بنا معاد ، لو احنا بعاد

اکید راجع و لو بیني و بینه بلاد

قصاد عیني ، في کل مکان

ومن تاني أکید راجعین ، أنا دایب و کلي حنین

و لا عمري أبیع أ لو مین قصاد عیني 

ومش قادر علی الأیام ، ولا یوصف هوایا کلام

و طول لیلي و لما بنام ، قصاد عیني قصاد عیني

في یوم هنعود ، ده بینا و عود

و في غیابه أکید لسه الأمل موجود

 

هرچند از هم دوریم ولی روزی به هم باز خواهیم گشت

او حتما باز خواهد گشت حتی اگر بین ما فرسنگها فاصله باشد

همه جا جلوی چشمم است

و ما قطعا به هم باز خواهیم گشت٬ من عاشقم و سراسر اشتیاقم

دیگر مهم نیست که چه پیش خواهد آمد من از تو دست نخواهم کشید!

نمیتوانم این روزها را به تنهایی طی کنم٬ احساسم را نمیتوانم به زبان آورم

در تمام خوابهایم جلوی چشمم است

یک روز حتما باز خواهیم گشت بین ما بازگشتی است

و من در نبود او هیچ آرزویی ندارم!


قصاد عینی-عمرو دیاب


[ سه شنبه نهم فروردین 1390 ] [ 22:14 ] [ فرشته ]

در معبرِ قتلِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد

دروازه‌های بسته

به‌ناگاه

فراز خواهد شد

دستانِ اشتیاق

از دریچه‌ها دراز خواهد شد

لبانِ فراموشی

به خنده باز خواهد شد

و بهار

در معبری از غریو

تا شهرِ خسته

پیش‌باز خواهد شد
سالی

آری

بی‌گاهان

نوروز

چنین

آغاز خواهد شد..

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 13:47 ] [ فرشته ]

امام جمعه و مردم تفرش با ارسال نامه‌ای به رئیس مجلس شورای اسلامی، خواستار الحاق این شهر به استان قم شدند.

به گزارش مهر، در این نامه که خطاب به دکتر علی لاریجانی تهیه و ارسال شده آمده است: با سلام و احترام، به استحضار می‌رساند اهالی شهرستان تفرش سال‌هاست پیگیر انتزاع از استان مرکزی و الحاق به استان مقدس قم می‌باشند که برای نیل به این مقصد طومارهای متعدد تهیه و به مبادی ذی‌ربط ارسال نموده‌اند که آخرین آن با بیش از هشت هزار امضاء در تابستان سال جاری تهیه و در سفر مقام معظم رهبری به قم نسخه‌ای از آن به معظم له و نسخه دیگر آن به استانداری و نمایندگان محترم استان قم تقدیم گردید.


در بخش دیگری از این نامه تصریح شده است: شورای اسلامی استان قم با شورای اسلامی شهر تفرش در یک جلسه مشترک تفاهم‌نامه‌ای تنظیم نمودند که تصویر آن به پیوست می‌باشد. کلیه هیئت‌های مذهبی تفرش در تاسوعا و عاشورای حسینی ضمن برپایی مراسم عزاداری سالار شهیدان پلاکاردهایی در پیشاپیش هیئت‌ها در دست داشتند که همگی مبین تمایل آنان در الحاق به استان قم بوده و بی‌صبرانه منتظر تصمیم سیاست‌گذاران کشور می‌باشند. ضمن اینکه در سفر دور سوم هیئت محترم دولت به استان مرکزی یک نسخه از طومار صدرالاشاره به وزیر محترم تعاون جناب آقای دکتر عباسی که به نمایندگی از دولت در تفرش حضور یافتند گردید و ایشان در نامه شماره  72186 / 1 مورخ 5/10/1389 نظرات مردم تفرش در الحاق به استان قم را به وزارت کشور منعکس فرمودند.

در این نامه آمده است: اکنون که فرصتی فراهم شد و عده‌ای از مردم تفرش در محضرتان می‌باشند از فرصت استفاده نموده و ضمن تقدیم سی‌دی‌های مربوط، طومار و پلاکاردهای اهالی و تفاهم نامه شورای اسلامی استان قم با شورای اسلامی شهر تفرش، انتظار صدور اوامر لازم را داشته تا از این رهگذر مردم شریف تفرش به خواسته دیرینه خود برسند.


لازم به ذکر است این نامه به امضای امام جمعه، اعضای شورای اسلامی شهر و جمعی از معتمدین و مردم شهر تفرش رسیده و بعدازظهر چهارشنبه به علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی داده شد.


[ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ] [ 11:7 ] [ فرشته ]



اگر مثل من طرفدار آلبرکامو و آثارش هستید ، شماره جدید فصل نامه نگاه نو رو از دست ندید. یه ویژه نامه 116 صفحه ای هست ، به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت آلبرکامو ، پر از عکس و مقاله و ترجمه.

[ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 18:47 ] [ فرشته ]


کارگردان پیتر جکسون
تهیه‌کننده پیتر جکسون
نویسنده رمان:
(آلیس سبالد)
فیلم‌نامه:
پیتر جکسون
فران والاش
فیلیپا بوینز
بازیگران سائوریس رونان
راشل وایس
مارک والبرگ
استنلی توکی
سوزان ساراندون
موسیقی برایان انو
توزیع‌کننده پارامونت پیکچرز
تاریخ انتشار ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹ (ابتدایی)
۲۶ دسامبر ۲۰۰۹ (نیوزیلند)
کشور نیوزیلند
زبان انگلیسی


استخوان‌های دوست‌داشتنی ( The Lovely Bones) نام یک فیلم درام به کارگردانی، نویسندگی و تهیه کنندگی پیتر جکسون است. این فیلم اقتباسی از رمان پرفروشی با همین نام نوشته آلیس سبالد در سال ۲۰۰۲ است.

این فیلم در نیوزلند و ایالت پنسیلوانیای آمریکا فیلمبرداری شده است. استخوان‌های دوست داشتنی در ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹ در آمریکا و به طور رسمی در ۱۵ ژانویه ۲۰۱۰ به طور سراسری اکران شد.*


*ویکی پدیا



[ سه شنبه دوم آذر 1389 ] [ 11:19 ] [ فرشته ]


چهارده ساله بودم که در ششم سپتامبر 1973 به قتل رسیدم.بیشتر عکسهای دختران گمشده در روزنامه های دهه هفتاد شبیه من بودند،دخترانی سفیدرو با موهایی به رنگ قهوه ای کدر..


استخوانهای دوست داشتنی اثری حیرت آور است.داستانی ست که در میان اندوه،قصه ای بسیار امیدوار کننده دارد.


وقتی برای اولین بار با سوزی روبرو می شویم،اودر بهشت است.در طول هفته هایی که بعد از مرگش می آیند،سوزی زندگی ای را که بدون او جریان دارد ،نظاره می کند-دوستان هم مدرسه اش شایعاتی درباره ناپدید شدنش میگویند.خانواده اش امیدوارند که او پیدا شود.و قاتلش سعی می کند ردش را محو کند.وقتی ماه ها سپری می شوند،ٍسوزی می بیند که زندگی پدر و مادرش صدمه دیده و متزلزل می شود.خواهرش تلاش می کند که مقاوم شود و قویتر بماند و برادر کوچکش سعی می کند مفهوم کلمه « ازدست رفته » را دریابد.


استخوانهای دوست داشتنی


نویسنده:آلیس سبالد


مترجم:فریدون قاضی نژاد


نشر:روزگار


قیمت:58000ريال


پرفروش ترین کتاب سال 2002 آمریکا



[ سه شنبه دوم آذر 1389 ] [ 11:9 ] [ فرشته ]
Leo Tolstoy died 100 years ago, on Nov. 20, 1910, and his name has become synonymous around the world with the greatness of Russian literature. But in Russia, Tolstoy’s philosophy — “Tolstovstvo” — with its calls for nonviolence and its free interpretations of the Gospels, still provokes fierce debate. In 1901, the Russian Orthodox Church excommunicated the writer; on the eve of this 100th anniversary of his death, the church declined appeals to reconsider.

Actually, it’s unlikely that Tolstoy would have been too upset by this: The force of his talent gave him a unique opportunity to go his own way and to celebrate life in all its manifestations.

I get a physiological pleasure from reading Tolstoy, and the more I read him, the greater the pleasure. His words generate smells, sounds, vibrations of feelings and moods. They are broader than any philosophical doctrine, and more significant even than the author himself, whom his words mercilessly exploit. In all literature, perhaps, there never was so “idea-less” a writer who released into the world writing that fills us with admiration of its power, and fear of its candor.

Tolstoy’s words seem to break away from the writer to reveal the meaning of existence — sometimes surprising the writer himself in the process. Marcel Proust considered Tolstoy to be the almighty lord of his works, controlling all their actions and thoughts. If so it is a generous lord, who is great because he gives freedom to his heroes, and they, on entering our memory, become more alive than the living. Natasha’s first ball, the horse race in “Anna Karenina,” the illness and death of Ivan Ilyich — all these fill the reader with both elemental delight, and also with the horror of confronting the very sources of existence. Sometimes it seems that Tolstoy was born to overturn the rules of literature and to laugh at its pretensions to be a textbook of life.

Tolstoy did not like to discuss “literature,” and did not much like writers like Dante and Shakespeare. He did not regard himself as a professional writer. He was more a serial killer of literary canons. His mind and body raged with such unchecked passions that it was not possible to make ends meet.

He was a monster in his personal behavior; he hated “progress” and the “age of progress”; he hailed freedom for women in a world of stern social convention; he loved the simple peasant, though by blood and habit he was the complete lord. Lenin was unusually accurate when he called Tolstoy a “mirror of the Russian revolution.”

I love to read about Tolstoy’s relationships with his famous contemporaries, so full of misunderstandings and treachery. He hated Turgenev for his “democratic thighs” and love of chatter. He longed to challenge him to a duel with hunting rifles at six paces. He described the horrors of war in his Sevastopol stories, yet his own character was equally belligerent, terrorizing his wife, Sofia Andreevna. His demonstrative vegetarianism and peasant labors became the brunt of jokes (“A muzhik comes before the count and announces, ‘The plow is served”’).

André Gide in an essay on Dostoevsky wrote that Tolstoy obscured the greatness of Dostoevsky. But with time, the prevalent view among intellectuals came to be that Dostoevsky’s mountain was higher than Tolstoy’s. Yes, Dostoevsky has clear goals and defined action. The curtain opens and we watch how a godless existence leads inexorably to sin and evil. Crime becomes punishment. By contrast, when Tolstoy’s Anna Karenina throws herself under a train, what is it? Her punishment? High tragedy? The fate of fallen women? A delirious stream of consciousness? There is no answer. For that, in Tolstoy’s logic, you go to the police, not to the writer. In Dostoevsky, life is subservient to thought. In Tolstoy, thought is in a constant spin, like the grenade that will explode and take the life of Prince Andrei Bolkonsky.

Tolstoy’s novels arise out of the small details of his daily diary; they grow out of social gossip, childhood impressions, family legends. He waters this garden, and there grows a tree with heavenly fruit — delicious, fragrant, juicy, unique.

The most unreal literature in history — socialist realism — tried to coopt Tolstoy. It hoped to imitate his style to overturn the world. Yet by definition Tolstoy can not be imitated: To write like Tolstoy one would have to be an unpalatable, individualistic count.

At the end of his life Tolstoy himself came to criticize the excessive praise for “War and Peace” and “Anna Karenina” — it was the same, he said, as praising a great physicist for dancing the mazurka well. How is that for a brilliant misunderstanding of himself and his creative nature? Eventually, Tolstoy the preacher came into conflict with his own talent. His theory of nonviolent resistance inspired Gandhi and revealed the oriental roots of Russian thought.

The Leo Tolstoy I love, however, is the skeptic, the hedonist, the constant mover. I love the prickly face, the unkemp beard and the childlike search for a magical “green stick” in the forest that held the key to universal happiness. His final secret flight from his home at Yasnaya Polyana appears as the height of madness. It creates the impression that the time had come for the writer to throw himself under the train.

Recently I visited Yasnaya Polyana, about 100 kilometers south of Moscow, and I wandered though his house-museum among the furniture and objects of an aristocratic nest. Suddenly I understood where “War and Peace” came from — it was the long, fuss-free day of the country estate, the samovar tea ceremony, the walks through the clean air.

Two provincial policemen were stationed at the gate to the estate. Had they read Tolstoy? I asked. We did him in school, they replied

Without Tolstoy, life would be paler and poorer. His phrases, gnarled like the roots of a tree, his observations, as accurate as a marksman’s, belong not only to us, but also to future generation.**


**منبع : نیویورک تایمز (nytimes.com)



[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 9:37 ] [ فرشته ]

به لطف برادر محسن! از امروز صاحب یه فروشگاه اینترنتی شدم. لطفا سر بزنید. توش چیزای به درد بخور هم پیدا میشه!

 

پرشین لیدی

 

 

[ چهارشنبه پنجم آبان 1389 ] [ 11:20 ] [ فرشته ]
 چشمات-مهرنوش

 

 دانلود

 

 

[ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 ] [ 15:14 ] [ فرشته ]


از طرف مامان فاطمه




[ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ] [ 21:20 ] [ فرشته ]


فائزه کوچولو :


هیچی درس نخوندی ، رفتی کنکور دادی ، اومدی عین خیالت نبود ، بعدش زمین شناسی قبول شدی ، اونم کجا؟دانشگاه تهران! مبارک باشه.


از طرف خواهر فرشته ، برادر محسن و برادر احسان!!



[ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ] [ 21:13 ] [ فرشته ]


[ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ] [ 12:6 ] [ فرشته ]

..کوچک بودم که پدرم بیمار شد . و تا پایان زندگی بیمار ماند . پدرم تلگرافچی بود . در طراحی دست داشت . خوش خط بود . تار می نواخت . او مرا به نقاشی عادت داد . الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت .
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم . دیوار را خوب می چیدم . طاق ضربی را درست می زدم . آرزو داشتم معمار شوم . حیف دنبال معماری نرفتم . 
در خانه آرام نداشتم . از هر چه درخت بود بالا می رفتم . از پشت بام می پریدم پایین . من شر بودم . مادر پیش بینی می کرد که من لاغرخواهم ماند . من هم ماندم . ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم . 
روزی موتور سیکلت عمویم را دزدیدم و مدتی سواری کردیم . دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم . از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم . چه کیفی داشت . شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم . تاریکی و اضطراب را میان مشت های خوب می فشردیم . تمرین خوبی بود . هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود .

بزرگ که شدم ، عموی کوچک تیراندازی را به من یاد داد . اولین پرنده ای که زدم یک سبزه قبا بود . هرگز شکار خشنودم نکرد . اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید . در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی پرده دیدم . به پوست درخت دست کشیدم . در آب روان دست و رو شستم . در باد روان شدم . چه شوری برای تماشا داشتم

اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم . هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد .تماشای مجهول را به من آموخت . من سالها نماز خوانده ام .
بزرگتر ها می خواندند . من هم می خواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند . 
روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : «نماز را روی پشت بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید » 
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم . .*


*سهراب سپهری، از کتاب هنوز در سفرم

[ چهارشنبه سی ام تیر 1389 ] [ 11:13 ] [ فرشته ]


[ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 ] [ 13:50 ] [ فرشته ]


Ooooooh Wooooooh

Give me freedom, give me fire, give me reason, take me higher
See the champions, take the field now, you define us, make us feel proud
In the streets our heads are lifting, as we lose our inhibition,
Celebration it surround us, every nations, all around us

Singing forever young, singing songs underneath that sun

Lets rejoice in the beautiful game.

And together at the end of the day.

WE ALL SAY

When I get older I will be stronger

They'll call me freedom Just like a wavin' flag

And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes

When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag

And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes

Oooooooooooooh woooooooooohh hohoho

Give you freedom, give you fire, give you reason, take you higher
See the champions, take the field now, you define us, make us feel proud
In the streets our heads are lifting, as we lose our inhibition,
Celebration, it surround us, every nations, all around us

Singing forever young, singing songs underneath that sun

Lets rejoice in the beautiful game.

And together at the end of the day.

WE ALL SAY

When I get older, I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag

And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes

When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag

And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes

Wooooooooo Ohohohoooooooo! OOOoooooh Wooooooooo

WE ALL SAY!

When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag

And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes

When I get older I will be stronger
They'll call me freedom
Just like a wavin' flag

And then it goes back
And then it goes back
And then it goes back
And then it goes

Wooo hooooo hohohohoooooo

And everybody will be singing it

Wooooooooo ohohohooooo

And we are all singing it



Download



[ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ] [ 15:6 ] [ فرشته ]

 


و رفت تا لب هيچ




و پشت حوصله نورها دراز كشيد




و هيچ فكر نكرد




كه ما ميان پريشاني تلفظ درها




چقدر تنها مانديم.*



*سهراب سپهری

[ دوشنبه چهاردهم تیر 1389 ] [ 10:41 ] [ فرشته ]

ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی، برنده جایزه نوبل، در ۸۷ سالگی درگذشت.

آقای ساراماگو که در سال ۱۹۹۸ برنده نوبل ادبیات شده بود، بیش از هر چیز با رمان کوری، نوشته سال ۱۹۹۵، شهرت داشت.

رمان کوری حکایت کشوری است که همه مردمش مبتلا به کوری می شوند.

ژوزه ساراماگو از حدود دهه پنجاه سالگی به تدریج به شهرت رسید.

ژوزه ساراماگو بنا بود در جشنواره کتاب ادینبورگ در شهریورماه امسال شرکت کند.

ساراماگو در اوایل دهه ۱۹۹۰ بعد از اعتراض دولت راستگرای پرتغال به کتاب جنجالی اش، انجیل به روایت عیسی مسیح، به لانزاروت مهاجرت کرد.

دولت پرتغال از شرکت این کتاب در جایزه ادبی اروپا با این توجیه که اهانت به کاتولیکهاست جلوگیری کرد.

شهرت جهانی

نخستین رمان او، کشور گناه، که در سال ۱۹۷۴ منتشر شد از نظر اقتصادی موفقیت چندانی نیافت.

از او مدتی چیزی منتشر نشد تا در سال ۱۹۸۸ با بالتازار و بلیموندا به شهرت و اعتبار جهانی رسید.

آخرین کتاب ساراماگو قابیل (Cain) نام داشت که اواخر سال میلادی گذشته منتشر شد.

قبل از آن نیز مجموعه ای از نوشته های وبلاگی او به نام دفتریادداشت به چاپ رسید. او در این نوشته ها به انتقاد از افرادی از جمله پاپ و تونی بلر نیز پرداخته بود.

سال گذشته، ژوزه ساراماگو در گفت و گو با بخش خبری بی بی سی انگلیسی گفته بود:

"شاید سه چهارسال دیگر، شاید هم کمتر، زندگی کنم. هربار کتابی را تمام می کنم، صبر می کنم تا فکر جدیدی به ذهنم برسد. این بار دیگر شاید چیزی نیاید. تا ببینیم."


منبع:بی بی سی فارسی

[ یکشنبه سی ام خرداد 1389 ] [ 11:37 ] [ فرشته ]

این روزها دارم سقوط البرکامو رو میخونم،برای چهارمین بار..




در یکی از میکده های امستردام،مردی از خود و زندگی خودسخن می گویدو سقوط تدریجی خود را مرحله به مرحله شرح می دهد.ژان باتیست کلمانس،که روزگاری درپاریس وکیلی مبرز و موفق،و نمونه ی انسانی گشاده دست بوذه است،اینک برگذشته نگاهی هولناک می اندازدو در پرتو ذهنی هشیار ،دروغ و دورویی خود ودیگران را فاش می سازد.در این جهان و در این زمان هیچ کس نمی تواندخود رابیگناه بداند.تصویری که کلمانس از خود عرضه می کندناگهان تصویر خود ما می شود. 

 


[ سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 ] [ 11:16 ] [ فرشته ]

 

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست.



با چشمهای روشنِ براق.



با گیسویی بلند به بالای آرزو .



هرکس از او نشانی دارد،



ما را کند خبر.



 این هم نشان ما:



یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر.



 

*محمد رضا شفیعی کدکنی

[ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ] [ 18:17 ] [ فرشته ]
قمرین ـ عمرو دیاب

 

دانلود

 

 

[ شنبه بیست و یکم فروردین 1389 ] [ 10:5 ] [ فرشته ]
صبح دیروز مهدی کوچک‎زاده نماینده تهران در قالب تذکری از صف طویل وارد کنندگان در مقابل کمیسیون تلفیق برای لابی با مجلس خبر داد که با واکنش یکی از اعضای این کمیسیون همراه شد.

به گزارش خبرآنلاین، بهمن اخوان  نماینده تفرش سخنان کوچک‎زاده را به منزله اهانت به اعضای کمیسیون تلفیقی دانست و گفت: وارد کنندگان خودرو به کمیسیون صنایع نامه نوشتند و گفتند با تعرفه واردات خودرو به میزان 70 درصد مخالف هستند. پس اینگونه نیست که کمیسیون تلفیق به دنبال خواست وارد کنندگان باشد.

به گفته این نماینده اقلیت، کوچک‎زاده با این اتهامش جو مجلس را به هم زده و هوچی گری می‎کند.

وی خطاب به این نماینده حامی دولت گفت: از خیابان قزوین تا تجریش هم که پیاده را بروید، چهار نفر آدم هم شما را نمی‎شناسند؛ آنوقت به بقیه نمایندگان توهین می‎کنید!

محمدحسن ابوترابی‎فرد که در غیاب لاریجانی ریاست جلسه امروز را بر عهده داشت، این تذکر را وارد ندانست.

با این حال کوچک زاده خواستار دفاع از خودش و پاسخ به اخوان بود اما ابوترابی‎فرد به دلیل عدم نصاب مجلس به او وقت نداد که اعتراض بیشتر وی را برانگیخت و حتی به جایگاه هیات رئیسه رفت. *


*خبر انلاین


[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 11:6 ] [ فرشته ]



[ یکشنبه یکم فروردین 1389 ] [ 20:2 ] [ فرشته ]


در روزهاي آخر اسفند،
كوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.

در نيمروز روشن اسفند،

وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد،
در اطلس شميم بهاران،
با خاك و ريشه
- ميهن سيّارشان -
در جعبه هاي كوچك چوبي،
در گوشه ي خيابان، مي آورند:
جوي هزار زمزمه در من،
مي جوشد:
اي كاش...
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه هاي خاك)
يك روز مي توانست،
همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست.
در روشناي باران، در آفتاب پاك.

*محمد رضا شفیعی کدکنی
[ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ] [ 21:34 ] [ فرشته ]
 

باغ همواره

 
 
هفته گذشته مامان و احسان رفته بودن تفرش.

 

گویا امسال بهار زودتر از سالهای قبل به سرزمین پدری اومده..

 

توی این لینک می تونید عکسهایی رو که احسان گرفته ببینید.

 

[ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ] [ 10:45 ] [ فرشته ]
همه چی آرومه-حمید طالب زاده

 

 

دانلود

 

[ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ] [ 10:38 ] [ فرشته ]

درین شب‌ها

       گل از برگ و

                 برگ از باد و

                            باد از ابر می‌ترسد

درین شب‌ها

که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می‌خوانی.

 

تویی تنها که می‌خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می‌فهمی

زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.

 

بر آن شاخ بلند ای نغمه‌ساز باغ بی‌برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه‌های خرد باغ در خواب اند

بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،

                                       گل‌های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند.

 

تو غمگین‌تر سرود حسرت و چاووش این ایام،

تو بارانی‌ترین ابری که می‌گرید

به باغ مزدک و زرتشت،

تو عصیانی‌ترین خشمی که می‌جوشد

ز جام و ساغر خیام.

درین شب‌ها

       که گل از برگ و

                   برگ از باد و

                               باد از ابر و

                                        ابر از خویش می‌ترسد

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را

درین آفاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

تویی تنها که می‌خوانی


*محمدرضا شفیعی کدکنی

[ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ] [ 16:55 ] [ فرشته ]
 عمو زنجیر باف-محمدرضا اسرار

 

 

دانلود

 


 

[ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ] [ 11:29 ] [ فرشته ]

بالاخره خوندمش. شرق بهشت جان اشتاین بک رو می گم! چند ماه پیش خریده


بودمش!یکی از تاثیرگزارترین کتابهایی بود که تا به حال خونده م. از این نویسنده قبلا


موشها و آدمها رو خونده بودم و خوشه های خشم رو هنوز نخونده م!شرق بهشت 


بهترین کتاب اشتاین بک هست ولی در ایران کمتر از بقیه آثارش شناخته شده.توی


مقدمه ش نوشته شده:این کتاب حماسه فلسفی و انسانی عظیمی ست که


همه بشریت را در خود گنجانده،از بدو خلقت تا به امروز،ماجراهایی که پس از


خوردن میوه درخت خرد بر سر فرزندان آدم آمد و تا ابدیت ادامه خواهد یافت..



شرق بهشت



اثر:جان اشتاین بک



ترجمه:پرویز شهدی



انتشارات گهبد

[ شنبه دهم بهمن 1388 ] [ 11:14 ] [ فرشته ]

کاروان شهید

 

آهنگساز:محمد رضا لطفی

 

خواننده:شهرام ناظری

 

 

دانلود

 

 

 

[ شنبه دهم بهمن 1388 ] [ 0:25 ] [ فرشته ]
ارغوان


شعر و صدا :هوشنگ ابتهاج

 

تار:محمد رضا لطفی


تنبک:محمد قوی حلم


آلمان - کلن - 1997


دانلود


[ شنبه سی ام آبان 1388 ] [ 12:39 ] [ فرشته ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس