تبليغاتX
باغ همواره

باغ همواره
 
نويسندگان
آخرين مطالب



اگر مثل من طرفدار آلبرکامو و آثارش هستید ، شماره جدید فصل نامه نگاه نو رو از دست ندید. یه ویژه نامه 116 صفحه ای هست ، به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت آلبرکامو ، پر از عکس و مقاله و ترجمه.

[ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 18:47 ] [ فرشته ]


چهارده ساله بودم که در ششم سپتامبر 1973 به قتل رسیدم.بیشتر عکسهای دختران گمشده در روزنامه های دهه هفتاد شبیه من بودند،دخترانی سفیدرو با موهایی به رنگ قهوه ای کدر..


استخوانهای دوست داشتنی اثری حیرت آور است.داستانی ست که در میان اندوه،قصه ای بسیار امیدوار کننده دارد.


وقتی برای اولین بار با سوزی روبرو می شویم،اودر بهشت است.در طول هفته هایی که بعد از مرگش می آیند،سوزی زندگی ای را که بدون او جریان دارد ،نظاره می کند-دوستان هم مدرسه اش شایعاتی درباره ناپدید شدنش میگویند.خانواده اش امیدوارند که او پیدا شود.و قاتلش سعی می کند ردش را محو کند.وقتی ماه ها سپری می شوند،ٍسوزی می بیند که زندگی پدر و مادرش صدمه دیده و متزلزل می شود.خواهرش تلاش می کند که مقاوم شود و قویتر بماند و برادر کوچکش سعی می کند مفهوم کلمه « ازدست رفته » را دریابد.


استخوانهای دوست داشتنی


نویسنده:آلیس سبالد


مترجم:فریدون قاضی نژاد


نشر:روزگار


قیمت:58000ريال


پرفروش ترین کتاب سال 2002 آمریکا



[ سه شنبه دوم آذر 1389 ] [ 11:9 ] [ فرشته ]
Leo Tolstoy died 100 years ago, on Nov. 20, 1910, and his name has become synonymous around the world with the greatness of Russian literature. But in Russia, Tolstoy’s philosophy — “Tolstovstvo” — with its calls for nonviolence and its free interpretations of the Gospels, still provokes fierce debate. In 1901, the Russian Orthodox Church excommunicated the writer; on the eve of this 100th anniversary of his death, the church declined appeals to reconsider.

Actually, it’s unlikely that Tolstoy would have been too upset by this: The force of his talent gave him a unique opportunity to go his own way and to celebrate life in all its manifestations.

I get a physiological pleasure from reading Tolstoy, and the more I read him, the greater the pleasure. His words generate smells, sounds, vibrations of feelings and moods. They are broader than any philosophical doctrine, and more significant even than the author himself, whom his words mercilessly exploit. In all literature, perhaps, there never was so “idea-less” a writer who released into the world writing that fills us with admiration of its power, and fear of its candor.

Tolstoy’s words seem to break away from the writer to reveal the meaning of existence — sometimes surprising the writer himself in the process. Marcel Proust considered Tolstoy to be the almighty lord of his works, controlling all their actions and thoughts. If so it is a generous lord, who is great because he gives freedom to his heroes, and they, on entering our memory, become more alive than the living. Natasha’s first ball, the horse race in “Anna Karenina,” the illness and death of Ivan Ilyich — all these fill the reader with both elemental delight, and also with the horror of confronting the very sources of existence. Sometimes it seems that Tolstoy was born to overturn the rules of literature and to laugh at its pretensions to be a textbook of life.

Tolstoy did not like to discuss “literature,” and did not much like writers like Dante and Shakespeare. He did not regard himself as a professional writer. He was more a serial killer of literary canons. His mind and body raged with such unchecked passions that it was not possible to make ends meet.

He was a monster in his personal behavior; he hated “progress” and the “age of progress”; he hailed freedom for women in a world of stern social convention; he loved the simple peasant, though by blood and habit he was the complete lord. Lenin was unusually accurate when he called Tolstoy a “mirror of the Russian revolution.”

I love to read about Tolstoy’s relationships with his famous contemporaries, so full of misunderstandings and treachery. He hated Turgenev for his “democratic thighs” and love of chatter. He longed to challenge him to a duel with hunting rifles at six paces. He described the horrors of war in his Sevastopol stories, yet his own character was equally belligerent, terrorizing his wife, Sofia Andreevna. His demonstrative vegetarianism and peasant labors became the brunt of jokes (“A muzhik comes before the count and announces, ‘The plow is served”’).

André Gide in an essay on Dostoevsky wrote that Tolstoy obscured the greatness of Dostoevsky. But with time, the prevalent view among intellectuals came to be that Dostoevsky’s mountain was higher than Tolstoy’s. Yes, Dostoevsky has clear goals and defined action. The curtain opens and we watch how a godless existence leads inexorably to sin and evil. Crime becomes punishment. By contrast, when Tolstoy’s Anna Karenina throws herself under a train, what is it? Her punishment? High tragedy? The fate of fallen women? A delirious stream of consciousness? There is no answer. For that, in Tolstoy’s logic, you go to the police, not to the writer. In Dostoevsky, life is subservient to thought. In Tolstoy, thought is in a constant spin, like the grenade that will explode and take the life of Prince Andrei Bolkonsky.

Tolstoy’s novels arise out of the small details of his daily diary; they grow out of social gossip, childhood impressions, family legends. He waters this garden, and there grows a tree with heavenly fruit — delicious, fragrant, juicy, unique.

The most unreal literature in history — socialist realism — tried to coopt Tolstoy. It hoped to imitate his style to overturn the world. Yet by definition Tolstoy can not be imitated: To write like Tolstoy one would have to be an unpalatable, individualistic count.

At the end of his life Tolstoy himself came to criticize the excessive praise for “War and Peace” and “Anna Karenina” — it was the same, he said, as praising a great physicist for dancing the mazurka well. How is that for a brilliant misunderstanding of himself and his creative nature? Eventually, Tolstoy the preacher came into conflict with his own talent. His theory of nonviolent resistance inspired Gandhi and revealed the oriental roots of Russian thought.

The Leo Tolstoy I love, however, is the skeptic, the hedonist, the constant mover. I love the prickly face, the unkemp beard and the childlike search for a magical “green stick” in the forest that held the key to universal happiness. His final secret flight from his home at Yasnaya Polyana appears as the height of madness. It creates the impression that the time had come for the writer to throw himself under the train.

Recently I visited Yasnaya Polyana, about 100 kilometers south of Moscow, and I wandered though his house-museum among the furniture and objects of an aristocratic nest. Suddenly I understood where “War and Peace” came from — it was the long, fuss-free day of the country estate, the samovar tea ceremony, the walks through the clean air.

Two provincial policemen were stationed at the gate to the estate. Had they read Tolstoy? I asked. We did him in school, they replied

Without Tolstoy, life would be paler and poorer. His phrases, gnarled like the roots of a tree, his observations, as accurate as a marksman’s, belong not only to us, but also to future generation.**


**منبع : نیویورک تایمز (nytimes.com)



[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 9:37 ] [ فرشته ]

..کوچک بودم که پدرم بیمار شد . و تا پایان زندگی بیمار ماند . پدرم تلگرافچی بود . در طراحی دست داشت . خوش خط بود . تار می نواخت . او مرا به نقاشی عادت داد . الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت .
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم . دیوار را خوب می چیدم . طاق ضربی را درست می زدم . آرزو داشتم معمار شوم . حیف دنبال معماری نرفتم . 
در خانه آرام نداشتم . از هر چه درخت بود بالا می رفتم . از پشت بام می پریدم پایین . من شر بودم . مادر پیش بینی می کرد که من لاغرخواهم ماند . من هم ماندم . ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم . 
روزی موتور سیکلت عمویم را دزدیدم و مدتی سواری کردیم . دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم . از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم . چه کیفی داشت . شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم . تاریکی و اضطراب را میان مشت های خوب می فشردیم . تمرین خوبی بود . هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود .

بزرگ که شدم ، عموی کوچک تیراندازی را به من یاد داد . اولین پرنده ای که زدم یک سبزه قبا بود . هرگز شکار خشنودم نکرد . اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید . در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی پرده دیدم . به پوست درخت دست کشیدم . در آب روان دست و رو شستم . در باد روان شدم . چه شوری برای تماشا داشتم

اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم . هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد .تماشای مجهول را به من آموخت . من سالها نماز خوانده ام .
بزرگتر ها می خواندند . من هم می خواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند . 
روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : «نماز را روی پشت بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید » 
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم . .*


*سهراب سپهری، از کتاب هنوز در سفرم

[ چهارشنبه سی ام تیر 1389 ] [ 11:13 ] [ فرشته ]

ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی، برنده جایزه نوبل، در ۸۷ سالگی درگذشت.

آقای ساراماگو که در سال ۱۹۹۸ برنده نوبل ادبیات شده بود، بیش از هر چیز با رمان کوری، نوشته سال ۱۹۹۵، شهرت داشت.

رمان کوری حکایت کشوری است که همه مردمش مبتلا به کوری می شوند.

ژوزه ساراماگو از حدود دهه پنجاه سالگی به تدریج به شهرت رسید.

ژوزه ساراماگو بنا بود در جشنواره کتاب ادینبورگ در شهریورماه امسال شرکت کند.

ساراماگو در اوایل دهه ۱۹۹۰ بعد از اعتراض دولت راستگرای پرتغال به کتاب جنجالی اش، انجیل به روایت عیسی مسیح، به لانزاروت مهاجرت کرد.

دولت پرتغال از شرکت این کتاب در جایزه ادبی اروپا با این توجیه که اهانت به کاتولیکهاست جلوگیری کرد.

شهرت جهانی

نخستین رمان او، کشور گناه، که در سال ۱۹۷۴ منتشر شد از نظر اقتصادی موفقیت چندانی نیافت.

از او مدتی چیزی منتشر نشد تا در سال ۱۹۸۸ با بالتازار و بلیموندا به شهرت و اعتبار جهانی رسید.

آخرین کتاب ساراماگو قابیل (Cain) نام داشت که اواخر سال میلادی گذشته منتشر شد.

قبل از آن نیز مجموعه ای از نوشته های وبلاگی او به نام دفتریادداشت به چاپ رسید. او در این نوشته ها به انتقاد از افرادی از جمله پاپ و تونی بلر نیز پرداخته بود.

سال گذشته، ژوزه ساراماگو در گفت و گو با بخش خبری بی بی سی انگلیسی گفته بود:

"شاید سه چهارسال دیگر، شاید هم کمتر، زندگی کنم. هربار کتابی را تمام می کنم، صبر می کنم تا فکر جدیدی به ذهنم برسد. این بار دیگر شاید چیزی نیاید. تا ببینیم."


منبع:بی بی سی فارسی

[ یکشنبه سی ام خرداد 1389 ] [ 11:37 ] [ فرشته ]

این روزها دارم سقوط البرکامو رو میخونم،برای چهارمین بار..




در یکی از میکده های امستردام،مردی از خود و زندگی خودسخن می گویدو سقوط تدریجی خود را مرحله به مرحله شرح می دهد.ژان باتیست کلمانس،که روزگاری درپاریس وکیلی مبرز و موفق،و نمونه ی انسانی گشاده دست بوذه است،اینک برگذشته نگاهی هولناک می اندازدو در پرتو ذهنی هشیار ،دروغ و دورویی خود ودیگران را فاش می سازد.در این جهان و در این زمان هیچ کس نمی تواندخود رابیگناه بداند.تصویری که کلمانس از خود عرضه می کندناگهان تصویر خود ما می شود. 

 


[ سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 ] [ 11:16 ] [ فرشته ]

بالاخره خوندمش. شرق بهشت جان اشتاین بک رو می گم! چند ماه پیش خریده


بودمش!یکی از تاثیرگزارترین کتابهایی بود که تا به حال خونده م. از این نویسنده قبلا


موشها و آدمها رو خونده بودم و خوشه های خشم رو هنوز نخونده م!شرق بهشت 


بهترین کتاب اشتاین بک هست ولی در ایران کمتر از بقیه آثارش شناخته شده.توی


مقدمه ش نوشته شده:این کتاب حماسه فلسفی و انسانی عظیمی ست که


همه بشریت را در خود گنجانده،از بدو خلقت تا به امروز،ماجراهایی که پس از


خوردن میوه درخت خرد بر سر فرزندان آدم آمد و تا ابدیت ادامه خواهد یافت..



شرق بهشت



اثر:جان اشتاین بک



ترجمه:پرویز شهدی



انتشارات گهبد

[ شنبه دهم بهمن 1388 ] [ 11:14 ] [ فرشته ]

بزرگداشت آنتوان دو سنت-اگزوپري عصر ديروز در ساحل شهر مارسي فرانسه برگزار شد.


در اين مراسم حدود چهارصد نفر از علاقه‌مندان به خالق "شازده كوچولو " و ژان-كلود گودين شهردار مارسي حضور داشتند.


اين نويسنده در حالي كه با درجه سرهنگي در زمان جنگ‌جهاني دوم در نيروي هوايي فرانسه مشغول به خدمت بود، 31 جولاي 1944 براي پروازي اكتشافي بر فراز فرانسه به پرواز درآمد و پس از آن پرواز هرگز ديده نشد.


علت سقوط هواپيماي در آن زمان مشخص نشد اما دو دهه بعد پس از پيداكردن لاشه‌هاي هواپيماي اين خلبان مشخص شد كه او مورد اصابت تيرهاي ارتش آلمان واقع نشده و علت سقوط وي نقص فني هواپيمايش بوده است.


"اگزوپري " در سال 1943 " شازده كوچولو " را به رشته تحرير در آورد كه حوادث شگفت‌انگيزي را با خود به همراه دارد.


اين كتاب يكي از مهمترين آثار "اگزوپري " شناخته مي‌شود كه در قرن اخير به عنوان سومين كتاب پرخواننده در جهان ناميده مي‌شود.


[ شنبه دهم مرداد 1388 ] [ 12:25 ] [ فرشته ]


پيرمرد تنها در سال‌هاي پاياني عمر از كنج اتاقش با ديوارهاي كاهگلي و انبوه كتاب و سكوت از كوچه پس‌كوچه‌هاي محله‌ي قديمي خرمشاه يزد هر از گاهي به تهران و نزد فرزندخوانده‌اش به كرج مي‌آمد و دوباره هواي شهر خود را مي‌كرد.

بعد از 50 سال زندگي در تهران، به يزد كه برگشت، فكر مي‌كرد در محيط ساكت و آرام، كارهاي نيمه‌تمامش را تمام مي‌كند و فكرهايش را براي بچه‌ها روي كاغذ مي‌آورد؛ اما زماني اصلاً دلش نمي‌خواست كار كند.

بزرگ‌ترين لذت زندگي آذريزدي، كتاب خواندن بود و مي‌گفت، هراسم از اين است كه عمرم به ‌پايان برسد و حسرت كتاب‌هاي نخوانده را با خود به ‌همراه داشته باشم.

در واقع، تنها لذت زندگي‌اش، كتاب خواندن بود و عنوان مي‌كرد: سرم را كه توي كتاب مي‌كنم، مثل يك آدم مست، دنيا روي سرم خراب مي‌شود. اين تنها لذتي است كه مي‌شناسم.

كودك ساليان دور هيچ‌گاه مدرسه نرفت و در 54سالگي وقتي براي اولين‌بار يك كلاس درس ديد، نتوانست جلو گريه‌اش را بگيرد. مهدي آذريزدي الفبا را از پدر ياد مي‌گيرد كه موافق رفتن او به مدرسه نبود، پاي منبرهاي مذهبي بزرگ مي‌شود و خسته از قصه‌هاي تكراري، وقتي بعد از بافندگي، در كتاب‌فروشي مشغول به كار مي‌شود، مي‌بيند كه دنيا از خرمشاه هم بزرگ‌تر است و چند سال بعد، زمان تصحيح «كليله و دمنه»، متوجه جاي خالي اين «قصه‌هاي خوب» مي‌شود.

كار بازنويسي‌اش با استقبال مواجه مي‌شود. دكتر پرويز ناتل خانلري به مدير انتشارات اميركبير مي‌گويد: «كار خوبي است، بگوييد ادامه دهد»، و مهدي آذريزدي بعدها فكر مي‌كرد كارش خوب بوده است. مي‌گفت، اخلاص داشته؛ نه شهرت مي‌خواسته و نه پول؛ فقط نوشتن براي بچه‌هايي كه كتاب نداشتند، برايش مهم بوده است و بركت كار را به ‌خاطر اخلاصش مي‌دانست. شعر «قند و عسل» او هم آن سال‌ها جاي خود را باز مي‌كند و محمدعلي جمالزاده‌ در سال 46، نامه‌ي بلندي را در تأييد اين مجموعه از ژنو مي‌نويسد.

مي‌گفت، ‌بچه‌هايي كه كتاب‌هايش را مي‌خرند، خرج او را مي‌دهند و اگر اين بچه‌ها نباشند... خدا زيادشان كند (بچه‌ها را)، هرچند حالا بچه‌هاي فوتباليست را زياد مي‌كند، كاش كتابخوان‌ها را زياد كند.

راوي «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب»‌ به اين موضوع اشاره مي‌كرد كه دوستان غايب زيادي در سراسر ايران دارد كه گاهي يك تلفن‌شان قند توي دلش آب مي‌كند؛ اما مي‌گفت: الآن زندگي من نبايد اين‌طور باشد كه پول دوا و درمان نداشته باشم. در اين سن و سال و با اين وضع بايد پرستار داشته باشم.

مي‌گفت، از زندگي طلب‌كار است و به هيچ‌كس بدهي ندارد. «‌همش خدمت كردم، هميشه صرفه‌جويي كردم و سوختم. هرگز جز مهماني و اين‌جا (خانه‌ي پسرخوانده‌اش)، غذاي خوب نخوردم. لباس خوب نپوشيدم. بعضي‌ها به‌خاطر صرفه‌جويي مي‌گويند خسيس‌ام؛ اما وقتي درآمد ندارم، صرفه‌جويي مي‌كنم. ولي بدنام نشدم، بدي نكردم و الهي شكر!»

او همچنين عنوان مي‌كرد: به همه گفته‌ام كتاب بخوانيد؛ اما حالا فكر مي‌كنم كتاب خواندن براي من لااقل چيزي جز سرگرداني نداشته است. اگر به ‌جاي نويسنده شدن، سبزي‌فروش مي‌شدم، الآن آرامش و آسايش داشتم!

اين نويسنده‌ي پيشكسوت كودكان و نوجوان كتاب‌هايش را به كتابخانه اهدا كرده بود؛ اما علاقه‌اش به كتاب به گونه‌اي بود كه ‌500هزار تومان بن كتاب مي‌گيرد و ‌506هزار تومان كتاب مي‌خرد؛ كتاب‌هايي را كه لازم داشته؛ مثل فرهنگ لغت.

نام آذريزدي هميشه همراه است با «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب»... مي‌خواسته براي بچه‌هايي كه مثل خودش كتاب نداشتند، كاري بكند، كه اين قصه‌ها را مي‌نويسد. اولين جلد مجموعه را سال ‌1335 منتشر مي‌كند كه با گذشت سال‌ها همچنان مورد توجه است.

مهدي آذريزدي كه هرگز ازدواج نكرد، خاطره‌اي را بازگو مي‌كرد از سخنراني در يك دبيرستان دخترانه. آن‌جا به پرسشي درباره‌ي ازدواج نكردنش دو پاسخ داده؛ يكي شوخي و ديگري جدي. شوخي اين‌كه: من با زن ديوانه نمي‌توانم زندگي كنم؛ چرا كه زن اگر عاقل باشد، زن من نمي‌شود! و جواب جدي اين‌كه: پيش نيامده؛ با استناد به اين گفته‌ي آناتول فرانس كه پيشامدهاي حساب‌نشده‌ي زندگي، خدايان روي زمين‌اند.

آذريزدي تكيه‌گاه سال‌هاي پاياني زندگي‌اش را از سال‌هاي ‌1327، ‌1328 داشت. زماني در يك عكاسي كار مي‌كرده و يك پسربچه‌ي هفت، هشت‌ساله‌ي بي‌سواد براي كار آن‌جا مي‌رود. وقتي به‌خاطر سواد نداشتن، نااميد از گرفتن كار روي پله‌ها گريه مي‌كرده، آذريزدي با پيشنهاد همكارش، او را پسر خود مي‌داند. «بهش گفتم پسر من و حالا بچه‌هايش به من مي‌گويند پدربزرگ».

مهدي آذريزدي آخرين‌بار به كرج آمده بود تا نوشتن را سر بگيرد و دو كارش را كامل كند و به چاپ بسپرد كه راهي بيمارستان شد و اجل مهلت نداد...

[ جمعه نوزدهم تیر 1388 ] [ 0:16 ] [ فرشته ]



پيرمرد تنهاي قصه‌هاي خوب، بچه‌هاي خوب را تنها گذاشت و به خاطره‌ها پيوست.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مهدي آذريزدي كه نويسنده‌ي هميشه همراه مردم اين سرزمين از سال‌هاي كودكي‌شان بود، امروز (پنج‌شنبه، 18 تيرماه) در بستر بيماري در بيمارستان آتيه‌ي تهران با زندگي وداع كرد و براي هميشه قلم را زمين گذاشت.

پيكر پير قصه‌گوي ايران قرار است ساعت 9 صبح روز شنبه (20 تيرماه) از مقابل خبرگزاري قرآني ايران (ايكنا) تشييع شود و در قطعه‌ي هنرمندان بهشت زهرا (س) آرام گيرد.

آذريزدي متولد محله‌ي خرمشاه يزد در سال 1301 بود. چند جلد «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» نوشته و «قصه‌هاي تازه از كتاب‌هاي كهن» را. از «قند و عسل» شعر گفته و از «گربه‌ي ناقلا» و «گربه‌ي تنبل»، داستان. براي «بچه‌ي خوب»، «مثنوي» سروده و «مجموعه‌ي قصه‌هاي ساده» را نوشته و البته براي بزرگ‌ترها هم «مثنوي» مولوي را تصحيح كرده است، كه مي‌گفت، برايش ادعاي زيادي هم دارد.

آذريزدي كه او را پرتيراژترين نويسنده‌ي تاريخ ادبيات كودك و نوجوان ايران مي‌دانند، در مجموع، بيش از 20 عنوان كتاب براي بچه‌ها نوشته است.


[ جمعه نوزدهم تیر 1388 ] [ 0:8 ] [ فرشته ]

به بهانه صد و نهمین سالگرد تولد انتوان دو سنت اگزوپری

 

آنتوان دو سنت اگزوپري فرزند سوم ژان دو سنت‌اگزوپري بود و در 29 ژوئن سال 1900 در شهر ليون به دنيا آمد. پدر و مادر او اهل ليون نبودند و در آن شهر نيز سكونت نداشتند، بنابراين تولّد آنتوان در ليون كاملاً اتّفاقي بود. چهارده سال بيشتر نداشت كه پدرش مرد و مادرش به تنهايي نگهداري و تربيت او را به عهده گرفت. دوران كودكي او با يك برادر و دو خواهر در سن‌موريس و مول كه املاك مادربزرگش در آنجا بود سپري شد و او دوره دبستان را در مان به پايان رسانيد. در آغاز دوره دبيرستان نزد يكي از استادان موسيقي به آموختن ويلن پرداخت. در 1914 براي ادامه تحصيل به سوئيس رفت. آنتوان در دوران تحصيل در دبستان و دانشكده، گاهي ذوق و قريحه شاعري و نويسندگي خود را با نگاشتن و سرودن مي‌آزمود و اغلب نيز مورد تشويق و تقدير دبيران و استادانش قرار مي‌گرفت. در سال 1917 تنها برادرش فرانسوا به بيماري روماتيسم قلبي درگذشت و بار مسئوليّت خانواده يكباره به گردن او افتاد.

بقیه در ادامه مطلب..



ادامه مطلب
[ سه شنبه نهم تیر 1388 ] [ 10:10 ] [ فرشته ]
پنج شنبه عصر هم با فائزه رفتم نمایشگاه! بر خلاف روز قبل خیلی شلوغ بود! شرق بهشت،بینوایان،سینوهه و مجموعه کتابهای شعر اخوان ثالث (هفت جلد)کتابهایی بودن که خریدیم.
[ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ] [ 8:59 ] [ فرشته ]
امروز رفتم نمایشگاه کتاب. ساعت یازده و نیم اونجا بودم.اولین ساعات شروع نمایشگاه امسال بود و نسبتا خلوت!سه ساعتی گشتم. برادران کارامازوف،ایلیاد و ادیسه هومر،پیر مرد و دریا،بوستان سعدی،تاریخ بیهقی و متون مقدس بنیادین هم خریدهام بودن.ساعت چهار و نیم خونه بودم. خیلی خسته شدم. هم کتابهام حجمشون زیاد وسنگین بودند و هم خیلی راه رفتم.احتمالا باید یک یا دو بار دیگه برم تا همه کتابهایی رو که مد نظرم هست بتونم بخرم.فعلا برای روز اول بد نبود!
[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ] [ 22:6 ] [ فرشته ]
سه روز دیگه تا نمایشگاه کتاب..
[ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ] [ 12:32 ] [ فرشته ]
تسلی بخشی های فلسفه

نوشته:آلن دوباتن
ترجمه:عرفان ثابتی

این کتاب با استناد به آراء و افکار شش فیلسوف بزرگ راه حل هایی برای برخی از مسائل روزمره ما پیشنهاد میکند.

"سقراط" به ما می آموزد که عدم محبوبیت را نادیده بگیریم!

"سنکا"کمک می کند تا بر احساب نا امیدی غلبه کنیم!

"اپیکور" بی پولی ما را چاره می کند! 

"مونتنی"راهنمای ما  برای درمان نا کارامدی مان است!

"شوپنهاور"عشاق شکسته دل را تسلی می دهد!

و "نیچه" ما را در رویارویی با سختی ها یاری می دهد.





[ شنبه دوم شهریور 1387 ] [ 11:19 ] [ فرشته ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس