|
باغ همواره | ||
|
.. رهبری در جنگ بوده ام شمشیری در دست بوده ام که از روی شصت رود میگذشت. جادو شده و تبدیل به کف آب دریا شده بودم. ستاره ای بوده ام نوری بوده ام درختی بوده ام کلمه ای در کتابی بوده ام کتاب تازه اغاز شده ای بوده ام. [ پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 ] [ 18:17 ] [ فائزه ]
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست.
با چشمهای روشنِ براق. با گیسویی بلند به بالای آرزو . هرکس از او نشانی دارد،
ما را کند خبر. این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر.
*محمد رضا شفیعی کدکنی [ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ] [ 18:17 ] [ فرشته ]
در روزهاي آخر اسفند،
كوچ بنفشه هاي مهاجر، زيباست. در نيمروز روشن اسفند، وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد، در اطلس شميم بهاران، با خاك و ريشه - ميهن سيّارشان - در جعبه هاي كوچك چوبي، در گوشه ي خيابان، مي آورند: جوي هزار زمزمه در من، مي جوشد: اي كاش... اي كاش آدمي وطنش را مثل بنفشه ها (در جعبه هاي خاك) يك روز مي توانست، همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست. در روشناي باران، در آفتاب پاك. *محمد رضا شفیعی کدکنی [ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ] [ 21:34 ] [ فرشته ]
درین شبها گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد درین شبها که هر آیینه با تصویر بیگانهست و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی.
تویی تنها که میخوانی رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را تویی تنها که میفهمی زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.
بر آن شاخ بلند ای نغمهساز باغ بیبرگی بمان تا بشنوند از شور آوازت درختانی که اینک در جوانههای خرد باغ در خواب اند بمان تا دشتهای روشن آیینهها، گلهای جوباران تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند.
تو غمگینتر سرود حسرت و چاووش این ایام، تو بارانیترین ابری که میگرید به باغ مزدک و زرتشت، تو عصیانیترین خشمی که میجوشد ز جام و ساغر خیام. درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر و ابر از خویش میترسد و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را درین آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریا وار تویی تنها که میخوانی*محمدرضا شفیعی کدکنی [ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ] [ 16:55 ] [ فرشته ]
ارغوانشاخه ی هم خون جدا مانده ی من آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟ آفتابی ست هوا ، یا گرفته ست هنوز ؟ من درین گوشه
که از دنیا بیرون ست، آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم
دیوار است آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک ست که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند کور سویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی ست نفسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانی ست هر چه با من اینجا ست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه ی چشمی هم بر فراموشی این دخمه نیانداخته است اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو میریزد ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار ، با عزای دل ما می آید ؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟ اینچنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس کی برین دره غم می گذرند ؟ ارغوان خوشه ی خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشا گه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو بر افراشته باش شعر خون بار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه نا خوانده ی من
ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده من ...... * ه.ا.سایه [ شنبه سی ام آبان 1388 ] [ 12:21 ] [ فرشته ]
ای دريغا نازك آرای تنش يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟ بر زمين سرد خون گرم تو تا نپنداری ز يادت غافلم داغ ماتمهاست بر جانم بسی ای دريغا پاره دل جفت جان در بهار عمر ای سرو جوان ارغوانم! ارغوانم! لالهام!
آن شقايق رسته در دامان دشت
نغمهی ناخوانده را دادم به رود چشمهای در كوه میجوشد منام از نگاه آب تابيدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق آذرخش از سينهی من روشن است هر كجا مشتی گره شد، مشت من من دراین فریاد ها دم می زنم *ه.ا.سایه [ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ] [ 0:56 ] [ فرشته ]
وانا اقدر احب من تانى دا انا من وقت للتانى بناديك لو انسا قلبى انا فاكر دا فى الاول وفى الاخر انا ليك وانا اقدر احب من تانى دا انا من وقت للتانى بناديك وانت اللى مش سامع وكل الدنيا سمعانى لو انسا قلبى انا فاكر دا فى الاول وفى الاخر انا ليك وبقولها من الاخر ياريتك تبقى علشانى حبيت ايامى بيك وبعشها ليك ولا عمرى حبت من قبليك طب هنسا ليه وانا قد ايه كلمت نفسى عليك معاك يا حبيبى نستنى حاجات جوايا تعبتنى سنين قبلك مخصماها معاك دلوقتى صالحتنى مليش غيرك انت فى الدنيا ومفيش فى حياتى ناس تانيه وازاى ودى بردة تيجى منى مفكرش فى هواك ثانيه بعيد او جمبى وانا فاكراك لو انت فين انا شايفاك وانا لو مع مين يا حبيبى بقلبى معاك ... [ شنبه دهم مرداد 1388 ] [ 11:48 ] [ فرشته ]
![]() غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاه آمده بودم،پیاده خواهم رفت.* *محمد کاظم کاظمی [ پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ] [ 11:20 ] [ فرشته ]
جين وبستر، نويسنده و روزنامه نگار آمريكايى و خالق
كتابهاى مشهورى همچون «دشمن عزيز» و «بابا لنگ دراز» در ۲۴ جولاى سال ۱۸۷۶
متولد و در آستانه تولد چهل و يك سالگى اش ديده از جهان فروبست.
«آليس جين چلندر وبستر» در فلوريدا به دنيا آمد. او تنها فرزند خانواده بود. كودكى اش در خانواده اى گذشت كه به ادبيات و نشر انديشه و فرهنگ توجه ويژه اى داشتند. پدرش مدير يك بنگاه انتشاراتى و دايى اش «مارك تواين» نويسنده نام آشناى آمريكايى بود. تخيلات كودكى در خلق داستان هاى آينده اش تاثير بسزايى داشت.سرگرمى مورد علاقه وى مطالعه كتاب بود. در عين حال او انسانى بود كه نسبت به آنچه در محيط پيرامونش در جامعه مى گذشت حساسيت بالايى داشت.بعد از فراغت از تحصيل تصميم گرفت كه نويسندگى را به عنوان شغل دايم خود برگزيند. او نويسنده اى خستگى ناپذير و پركار بود. هرچند در ابتدا موفقيت چندانى در جلب نظر ناشران به دست نياورد ولى به كوشش خود ادامه داد چراكه او به نويسندگى به عنوان حرفه اى نگاه مى كرد كه قادر به بيدار كردن وجدان خفته انسانها بوده و مى توانست روح انسان دوستى و خيرخواهى را در آنها احيا كند.او چندين مجموعه داستان و نمايشنامه را به رشته تحرير درآورد تا سرانجام يكى از آنها با عنوان «وقتى پتى به دانشگاه مى رفت» در سال ۱۹۰۳ به چاپ رسيد. اين داستان در اصل زندگينامه او در دوران دانشكده اش محسوب مى شد كه با شخصيت پردازى نزديك ترين دوستش در نقش اول داستان خلق شد.سبك نگارش وبستر واقع گرا است. داستان هاى او سرشار از پرداختن به جزييات است و اين ويژگى بر جذابيت آثار او مى افزايد.با خلق رمان «بابا لنگ دراز» اين نويسنده سختكوش به خواست قلبى اش رسيد. او سالها در انديشه نوشتن داستانى با مضمون فقر، عشق، تلاش و انسان دوستى بود و تمامى اين خصايص را در اين داستان گنجاند.انتشار اين كتاب با استقبال منتقدين و كارشناسان ادبى روبه رو شد. يك سال بعد ازاين موفقيت ، او رمان «دشمن عزيز» را نوشت. كتابى كه در عين استقلال داستان، به نوعى دنباله منطقى «بابا لنگ دراز» است و به خوبى روند تكامل و تعالى انديشه نويسنده را در برخورد با مسايل حياتى و انسانى بشر نمودار مى سازد.«دشمن عزيز» آخرين اثر وبستر بود چراكه بعد از به دنيا آوردن دخترش، چشم از جهان فروبست. گرچه او سالهاى زيادى عمر نكرد ولى آثارى كه از وى به جا ماند، روح نوعدوستى و مهرورزى را در قلب خوانندگانش زنده مى كند و همواره بخش ارزنده اى از گنجينه ادبى جهان به شمار مى رود.
[ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ] [ 19:42 ] [ فائزه ]
ما چون دو دریچه،روبروی هم، آگاه ز هر بگو مگوی هم. هر روز سلام و پرسش و خنده، هر روز قرار روز آینده. عمر آینه بهشت،اما...آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست، زیرا یکی از دریچه ها بسته ست. نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد، نفرین به سفر،که هر چه کرد او کرد. *مهدی اخوان ثالث [ یکشنبه سوم خرداد 1388 ] [ 20:43 ] [ فرشته ]
خانه ام آتش گرفته ست،آتشی جانسوز. هر طرف می سوزد این آتش، پرده ها و فرشها را،تارشان با پود. من به هر سو می دوم گریان، در لهیب آتش پر دود. وز میان خنده هایم،تلخ، و خروش گریه ام،ناشاد، از درون خسته ی سوزان، می کنم فریاد،ای فریاد!ای فریاد! خانه ام آتش گرفته ست،آتشی بی رحم. همچنان می سوزد این آتش، نقشهایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و دیوار، در شب رسوای بی ساحل. وای برمن،سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری، درٍ دهان گود گلدانها، روزهای سخت بیماری. از فراز بامهاشان،شاد دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب، بر من آتش به جان ناظر. بر پناه این مشبک شب. من به هر سو می دوم، گریان ازین بیداد. می کنم فریاد،ای فریاد!ای فریاد! وای بر من،همچنان می سوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان، و آنچه دارد منظر و ایوان. من به دستان پر از طاول این طرف را می کنم خاموش، وز لهیب آن روم ازهوش، زآن دگر سو شعله برخیزد،به گردش دود. تا سحر گاهان،که می داند،که بود من شود نابود. خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر، وای،آیا هیچ سر بر می کنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. می کنم فریاد،ای فریاد!ای فریاد! *مهدی اخوان ثالث [ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ] [ 13:3 ] [ فرشته ]
شب سردی است،و من افسرده. راه دوری است،و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غمها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر،سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است. [ سه شنبه پنجم آذر 1387 ] [ 8:4 ] [ فرشته ]
تنهایی! آن سان که حتی سایه ات با تو گاه آید و گاهی نمی آید ..
[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ] [ 19:46 ] [ فرشته ]
-دچار یعنی -عاشق -و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد . [ جمعه یکم شهریور 1387 ] [ 17:32 ] [ فرشته ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||